تبليغاتX
بگذار او برود















بگذار او برود

'گاهی دلم برای خودم تنگ میشود خدا


بايد با آنچه دشوار است، برخورد كنيد ! مي توان به داشتن پناه و حامي وابسته شد، اما اين كار نيرويي به شما نمي بخشد. نيرو و قدرت زماني نصيب كسي مي شود كه با موقعيتهايي دشوار رودررو مي شود. در گذشته، مردم به ديرها، ‌كوه هاي هيماليا و غارهاي دوردست پناه مي بردند و آنجا به آرامشي خاص مي رسيدند،‌ اما آن نوع آرامش سطحي بود. هروقت كه اين مردم به دنيا بازمي گشتند، آرامش شان را از دست مي دادند. آرامش آنها بسيار شكننده بود؛ بطوريكه از دنيا مي ترسيدند. گوشه انزواي آنها نوعي گريز بود، نه رشد. ياد بگيريد كه تنها باشيد، اما هرگز به تنهايي تان وابسته نشويد. هميشه توان ارتباط با ديگرن را داشته باشيد. بياموزيد اتصال و مراقبه كنيد، اما چنان افراط نكنيد كه نتوانيد عشق بورزيد. خاموش، آرام و ساكت باشيد، اما نسبت به اين آرامش و خاموشي وسواس نداشته باشيد. در غير اينصورت، نمي توانيد با دنيا مواجه شويد. آرام بودن هنگام تنهايي آسان است، اما وقتي كه با مردم هستيد،‌ به سختي مي توانيد ساكت و آرام بمانيد. بايد با آنچه دشوار است، برخورد كنيد. وقتي قادر شديد در حضور ديگران هم آرام و خاموش باشيد، به هدف رسيده ايد و آنگاه آرامش تان را هيچ چيز در هم نمي ريزد.از شهوت به شفقت...!شهوت پست ترين حالت خودآگاهي و شفقت برترين حالت آن است. پست تر را نبايد انكار كرد، بلكه بايد دگرگونش ساخت. از پست تر بايد بعنوان يك نردبان استفاده كرد. انسان متظاهر به دينداري از ديرباز به شدت با شهوت مخالفت ورزيده اند و در نتيجه قرنها تعليم و تربيت انسانهاي ديگر، انسانيتي دوپاره را به وجود آورده اند. آنان انسان را به دو بخش تجزيه كرده اند:‌ پست و برتر. و اين دوپارگي علت اصلي بدبختي، رنج و عذاب و نگراني انسانهاست. اگر خودت را دو بخش جدا از هم در نظر بگيري، در تو تضاد و تعارضي هميشگي ايجاد مي شود. مي كوشي تا بر پست تر غلبه كني، با آن بجنگي و نابودش كني و نابود ساختن آن ممكن نيست. دگرگوني ممكن است اما نابود ساختن ناممكن. هيچ چيز هستي را نمي توان نابود ساخت. بلي، مي توان تغييراتي بوجود آورد. مي توان آب را به بخار يا به يخ تبديل كرد اما اين فقط نوعي تغيير و دگرگوني است. تو نمي تواني آب را از بين ببري. هيچ چيزي تاكنون نابود نشده و هيچ چيز جديدي خلق نشده است. فقط تركيب ها تغيير يافته اند. شهوت پايين ترين پله و شفقت بالاترين پله نردبان، اما هردو به يك نردبان تعلق دارند. به ياد داشته باش آنگاه كه شهوت خودآگاه شود، به شفقت تبديل مي شود و شهوت ناخودآگاه، پليد، ‌زشت وحيواني است. تو فقط وجودت را خودآگاه تر ساز تا به سوي الوهيت گام برداري. تا از حيوانيت به سوي خدا حركت كني. انسان نردباني بين اين دو ابديت است. "

دوشنبه هفتم شهریور 1390 | 19:58 | sara |

چند سال پيش در يك روز گرم تابستان پسر كوچكي با عجله لباسهايش رادرآوردوخنده كنان داخل درياچه شيرجه رفت .

مادرش ازپنجره نگاهش ميكردوازشادي كودكش لذت مي برد.مادرناگهان تمساحي راديد كه به سوي پسرش شنامي كرد.

مادروحشت زده به سمت درياچه دويد و بافريادش پسرش راصدا زد. پسرسر را برگرداند ولي ديگه ديرشده بود.

تمساح بايك چرخش پاهاي كودك راگرفت تازيرآب بكشدمادراز راه رسيدوازروي اسكله بازوي پسرشراگرفت.

تمساح پسررابا قدرت مي كشيد ولي عشق مادربه او آنقدر زياد بود كه نمي گذاشت پسر در كام تمساح رها شود.

كشاورزي كه درحال عبورازآن حوالي بود،صداي فريادمادرراشنيد،به طرف آنهادويدوباچنگك محكم برسرتمساح زدو اورافراري داد

پسرراسريع به بيمارستان رساندند.دوماه گذشت تاپسر بهبودي پيداكند.پاهايش با آرواره هاي

تمساح سوراخ سوراخ شده بودو روي بازوهايش جاي زخم ناخنهاي مادرش مانده بود.

خبرنگاري كه باكودك مصاحبه مي كردازاوخواست تاجاي زخم هايش رانشان دهد.پسر شلوارش را كنارزد و با ناراحتي زخمهارانشان داد، سپس با غرور بازوهايش رانشان دادوگفت:"اين زخم هارا

دوست دارم،اين ها خراشهاي عشق مادرم هستند."

گاهي مثل يك كودك قدر شناس

خراشهاي عشق خداوند را به خودت نشان بده خواهي ديد چه قدر دوست داشتني هستند.

سه شنبه یکم شهریور 1390 | 3:9 | sara |

این داستان واقعی است؟؟

امروز روز دادگاه بود ومنصور ميتونست از همسرش جدا بشه.منصور با خودش زمزمه كرد چه دنياي عجيبي دنياي ما. يك روز به خاطر ازدواج با ژاله سر از پا نمي شناختم وامرو به خاطر طلاقش خوشحالم.

ژاله و منصور 8 سال دوران كودكي رو با هم سپري كرده بودند.انها همسايه ديوار به ديوار يگديگر بودند ولي به خاطر ورشكسته شدن پدر ژاله، پدر ژاله خونشونو فروخت تا بديهي هاشو و بده بعد هم آنها رفتند به شهر خودشون.بعد از رفتن انها منصور چند ماه افسرده شد. منصور بهترين همبازي خودشو از دست داده بود.

7سال از اون روز گذشت منصور وارد دانشگاه حقوق شد.

دو سه روز بود که برف سنگيني داشت مي باريد منصور كنار پنچره دانشگاه ايستا ده بود و به دانشجوياني كه زير برف تند تند به طرف در ورودي دانشگاه مي آمدند نگاه مي كرد. منصور در حالي كه داشت به بيرون نگاه مي كرد يك آن خشكش زد ژاله داشت وارد دانشگاه مي شد.

 منصور زود خودشو به در ورودي رساند و ژاله وارد شده نشده بهش سلام كرد ژاله با ديدن منصور با صدا گفت: خداي من منصور خودتي.بعد سكوتي ميانشان حكم فرما شد منصور سكوت رو شكست و گفت : ورودي جديدي ژاله هم سرشو به علامت تائيد تكان داد.منصور و ژاله بعد از7 سال دقايقي باهم حرف زدند و وقتي از هم جدا شدند درخت دوستي كه از قديم ميانشون بود بيدار شد .از اون روز به بعد ژاله ومنصور همه جا باهم بودند آنها همديگر و دوست داشتند و اين دوستي در مدت کوتاه تبديل شد به يك عشق بزرگ، عشقي كه علاوه بر دشمنان دوستان رو هم به حسادت وا مي داشت

منصور داشت دانشگاه رو تموم مي كرد وبه خاطر اين موضوع خيلي ناراحت بود چون بعد از دانشگاه نمي تونست مثل سابق ژاله رو ببينه به همين خاطر به محض تمام شدن دانشگاه به ژاله پيشنهاد ازدواج داد و ژاله بي چون چرا قبول كرد طي پنچ ماه سور سات عروسي آماده شد ومنصور ژاله زندگي جديدشونو اغاز كردند. يه زندگي رويايي زندگي كه همه حسرتشو و مي خوردند. پول، ماشين آخرين مدل، شغل خوب، خانه زيبا، رفتار خوب، تفاهم واز همه مهمتر عشقي بزرگ كه خانه اين زوج خوشبخت رو گرم مي كرد.

ولي زمانه طاقت ديدن خوشبختي اين دو عاشق را نداشت.

در يه روز گرم تابستان ژاله به شدت تب كرد منصور ژاله رو به بيمارستانهاي مختلفي برد ولي همه دكترها از درمانش عاجز بودند بيماري ژاله ناشناخته بود.

اون تب بعد از چند ماه از بين رفت ولي با خودش چشمها وزبان ژاله رو هم برد وژاله رو كور و لال کرد.منصور ژاله رو چند بار به خارج برد ولي پزشكان انجا هم نتوانستند كاري بكنند.


ادامه مطلب
سه شنبه بیست و یکم تیر 1390 | 0:48 | sara |

اگر تاريخچه ازدواج را در نظر بگيريم، همه قبول مي‌کنيم که ازدواج همزمان با خلقت آغاز شده است. زن و مرد هم از نظر بيولوژيکي و هم ذهني با هم متفاوت هستند. اما اگر زن و مرد کنار هم نمي ‌آمدند، خلقت ادامه نمي‌يافت. نيازهاي جسمي و احساسي مرد و زن را به سمت هم آورده و ازدواج اتفاق مي ‌افتد. تا قبل از قرن بيستم، ازدواج با يک نفر تا آخر عمر بسيار شايع بود. طلاق پديده‌ اي بسيار نادر بود. اما هرچه زنان و مردان در عرصه کار پيشرفت کردند و استقلال مالي بيشتري پيدا کردند، همه چيز شروع به تغيير کرد. وابستگي زنان به مردان از بين رفت و حتي اختلافات کوچک آنقدر بزرگ شد که به نظر رسيد بر فرديت ما تجاوز مي‌کند. در زير 15 دليل اصلي جدا شدن زوج‌ها از هم را قيد مي‌کنيم:

 

1.ميل به استقلال

2.علاقه ‌مند شدن به فردي ديگر

3.خيانت4.ناسازگاري جسمي

5.عدم علاقه جنسي به طرف مقابل

6.نگهداري نکردن از وضعيت خوب بدن مثل چاق شدن

7.اختلاف در عقايد و اميال

8.بحث و مشاجره زياد

9.مقايسه مداوم همسر با ديگران

10. نصيحت کردن اجباري

11. اعتياد به موادمخدر و مشروبات الکلي

12. زوال سلامتي يک طرف يا ابتلا به بيماري‌هاي لاعلاج مثل ايدز

13. سوءاستفاده و آزار جسمي و فکري

14. ناديده گرفتن يا بي ‌احترامي به دوستان و اقوام همسر

15. ناباروري

 


ادامه مطلب
دوشنبه بیستم تیر 1390 | 1:40 | sara |

آخرين نيوز: آخرين دست آوردهاي مركز سلامت توكيو درباره سلامت روح و روان و جسم مردم در اجتماع را خبرانلاين چنين فهرست كرده است.

 1. چاي بيشتر از يك روز مانده را اصلا ننوشيد.

2. در حمام هيچگاه مستقيما زير دوش آب گرم نفس نكشيد. كلر يك قاتل تدريجي است.

3. هنگام شارژ موبايل ابتدا شارژر را به گوشي وصل كنيد و سپس آن را به برق وصل كنيد. بهتر است موبايل خاموش باشد.

 4.  هرگز سيگار نكشيد و اگر مي كشيد ، نيمه آخر آن را به هيچ وجه نكشيد.

5. هنگام روشن كردن كولر اتومبيل خود ابتدا به مدت حداقل 5 دقيقه پنجره ها را باز بگذاريد و در پمپ بنزينها كولر را خاموش نماييد.

 6. غذاي خود را بيشتر از يكبار در مايكروفر گرم نكنيد و بعد از آن درصورت عدم استفاده دور بريزيد.

 7. هنگام غذا بين هرلقمه حداقل 1 دقيقه فاصله بگذاريد و دو ساعت قبل و بعد از غذا و هنگام آن نوشيدني ننوشيد.

 8. هنگام حركت اتومبيل، پنجره ها را تماما باز نكنيد تا هوا بصورت باد وارد مجاري تنفسي نگردد.

 9. لوازم آرايشي را بيشتر از 5 ساعت برروي پوست خود باقي نگذاريد. سلولهاي پوستي نياز به تعرق و تنفس دارند. درمنزل نيز تا حد امكان از لباسهاي گشاد ، راحت و باز استفاده نماييد.

10. موهاي خود را بيش از يكبار در شبانه روز شانه نكنيد. مراقب ورود شوره سر (حتي بصورت نامرئي) به چشمها و مجراي تنفسي خود باشيد.

 11. هنگام دويدن و راه رفتن سر خود را بالا نگهداريد.هنگام نشستن و خوابيدن برعكس سر خود را پايين نگهداريد.

12. توجه بيش از حد به وزن، سودمند نيست. بدن انسان قادر است بصورت خودكار ميزان ورودي، جذب و ميزان دفع را تنظيم نمايد و اشتهاي طبيعي نيز متناسب با آن مي باشد. هرچه قدر دوست داريد بخوريد.

13. اگر نياز مالي نداريد، لازم نيست روزي 8 ساعت كار كنيد. بهترين تعداد ساعات كاري بين 5 الي 6 ساعت ميباشد.

14. هرگز پشت مانيتور (هاي قديمي) كه روشن هستند قرار نگيريد. ضرر آنها از خيلي از دستگاههاي عكسبرداري بيشتر است.

15. ورزش و تحرك در ابتداي صبح نه تنها سودمند نيست بلكه خطرناك نيز هست. سعي كنيد آن را در حداقل 3 ساعت بعد از بيداري و يا عصر انجام دهيد.

 16. توجه بيش از حد به امور سياسي، ورزشي و اقتصادي براي سلامت روان مضر بوده و در دراز مدت به علت عدم امكان تسلط بر كنترل آنها، باعث اختلالات رواني مي گردد.

پنجشنبه شانزدهم تیر 1390 | 23:21 | sara |

نادر ابراهیمی - ابوالمشاغل

روزی، در مجلس ختمی، مرد متین و موقری که در کنارم نشسته بود و قطره اشکی هم در چشم داشت، آهسته به من گفت: آیا آن مرحوم را از نزدیک می شناختید؟
گفتم: خیر قربان! خویشِ دور بنده بوده بود و به اصرار خانواده آمده ام، تا متقابلا، در روز ختم من، خویشان خویش، به اصرار خانواده بیایند.
حرفم را نشنید، چرا که می خواست حرفش را بزند. پس گفت: بله... خدا رحمتش کند! چه خوب آمد و چه خوب رفت. آزارش به یک مورچه هم نرسید. زخمی هم به هیچکس نزد. حرف تندی هم به هیچکس نگفت. اسباب رنجش خاطر هیچکس را فراهم نیاورد. هیچکس از او هیچ گله و شکایتی نداشت. دوست و دشمن از او راضی بودند و به او احترام می گذاشتند... حقیقتا چه خوب آمد و چه خوب رفت...
گفتم: این، به راستی که بیشرمانه زیستن است و بیشرمانه مردن. با این صفات خالی از صفت که جنابعالی برای ایشان بر شمردید، نمی آمد و نمی رفت خیلی آسوده تر بود، چرا که هفتاد سال به ناحق و به حرام، نان کسانی را خورد که به خاطر حقیقت می جنگند و زخم می زنند و می سوزانند و می سوزند و می رنجانند و رنج می کشند... و این بیچاره ها که با دشمن، دشمنی می کنند و با دوست دوستی، دائما گرسنه اند و تشنه، چرا که آب و نان شان را همین کسانی خورده اند و می خورند که زندگی را "بیشرمانه مردن" تعریف می کنند.
آخر آدمی که در طول هفتاد سال عمر، آزارش به یک مدیر کلّ دزد خائن به یک نخست وزیر


ادامه مطلب
پنجشنبه نهم تیر 1390 | 11:57 | sara |

" هرگز کسی که استعداد خوبی در تایپ کردن دارد پروفسور  نخواهد شد!!!"  .
 لوسی اسمیت

" زندگی آنقدر کوتاه است که بعضی ها فقط میرسند کارهای ضروری خود راانجام دهند!!!"   فرد هند فاین

" بدي را با عدالت پاسخ دهيد، مهرباني را با مهرباني"  . كنفوسيوس

" در پشت هیچ در بسته ای ننشینید  تا روزی باز شود . راه کار دیگری جستجو کنید  و اگر نیافتید همان در را بشکنید"  . ارد بزرگ

" اگر قرار است  انسان روزی تعادل روحی خود را   از دست بدهد و بشکند بهتر آن است که در جوانی باشد چرا که  بعد از آن  محکمتر وقدرتمند تر زندگی خواهیم کرد!"  .
آرید هالاند

" زندگی کردن چون مجموعه ای ست از لایه های زیرین یک سازنده گی عاشقانه ایست که دوباره و دوباره در طول زندگی بازسازی می شود اینرا زمانی باور می کنی که آنرا امتحان کرده باشی!!!"  . بیورنست یئرن

" انسان آن چیزی خواهد شد که خود باور دارد!"  . أودنه ساندروُل

" اگر می خواهی بزرگ شوی ، از کردار نیک دیگران فراوان یاد کن"  . ارد بزرگ

" پيروزی آن نيست که هرگز زمين نخوری، آنست که بعد از هر زمين خوردنی برخيزی"  . مهاتما گاندی

" رنجدیده ! اگر بکوشی تا چیزی از مال خویش را به مردم بذل کنی بی تردید رستگاری"  . جبران خلیل جبران

شنبه چهارم تیر 1390 | 10:22 | sara |

جای نقاشی قلبم
عکستو خال کوبی کردم
دم به دم
ساعت به ساعت
ترا با درد هجی کردم
روزگار  وصل و هجران
دیگه این روزا تمومه
سایه بون شک و تردید
خونه اش این روزا عیون
قصه زن های هرزه
دیگه این روزا غریب نیست
مردهای سفر نرفته
دیگه این روزا تو بورس نیست
خالق من وتو انگار
این روزا تو باغ نیست
قصه مون قصه تکرار
زندگیمون مال شهره
هیچ کی جز من و تو
دیگه
ته این جاده را بس نیست

شنبه بیست و هشتم خرداد 1390 | 12:20 | sara |

دو دوست با پای پیاده از جاده ای در بیابان عبور میکردند.

 بین راه سرموضوعی اختلاف پیدا کردند و به مشاجره پرداختند.

 یکی از آنها از سر خشم؛بر چهره دیگری سیلی زد.دوستی که سیلی خورده بود؛ سخت آزرده شد ولی بدون آنکه چیزی بگوید، رویشنهای بیابان نوشت: امروز... بهترین دوست من بر چهره ام سیلی زد.

آن دو کنار یکدیگر به راه خود ادامه دادند تا به یک آبادی رسیدند.

 تصمیمگرفتند قدری آنجا بمانند و كنار برکه آب استراحت کنند.ناگهان شخصی که سیلی خورده بود؛ لغزید و در آب افتاد تا جایی که نزدیکبود غرق شود که دوستش به کمکش شتافت و او را نجات داد.

بعد از آنکه از غرق شدن نجات یافت؛ یر روی صخره ای سنگی این جمله را حککرد: امروز بهترین دوستم جان مرا نجات داد.دوستش با تعجب پرسید: بعد از آنکه من با سیلی ترا آزردم؛ تو آن جمله راروی شنهای بیابان نوشتی ولی حالا این جمله را روی تخته سنگ حک میکنی؟!

دیگری لبخند زد و گفت: وقتی کسی ما را آزار میدهد؛ باید روی شنهای صحرابنویسیم تا بادهای بخشش؛ آن را پاک کنند ولی وقتی کسی محبتی در حق مامیکند باید آن را روی سنگ حک کنیم تا هیچ بادی نتواند آن را از یادهاببرد 

شنبه بیست و هشتم خرداد 1390 | 1:3 | sara |

کم کم یاد خواهی گرفت تفاوت ظریف
 میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را
اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند و هدیه‌ها، معنی عهد و پیمان نمی‌دهند.
کم کم یاد میگیری
که حتی نور خورشید هم می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری
باید باغِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.
یاد میگیری که می توانی تحمل کنی
که محکم باشی پای هر خداحافظی
یاد می‌گیری که خیلی می‌ارزی.
 

- هميشه حرفي را بزن که بتواني بنويسي، چيزي را بنويس که بتواني امضايش کني و چيزي را امضا کن که بتواني پايش بايستي.

- آنانکه تجربه‌هاي گذشته را به خاطر نمي‌آورند محکوم به تکرار اشتباهند.

- وقتي به چيزي مي‌رسي بنگر که در ازاي آن از چه گذشته‌اي.

- آدم‌هاي بزرگ شرايط را خلق مي‌کنند و آدم هاي کوچک از آن تبعيت مي‌کنند.

- آدم‌هاي موفق به انديشه‌هايشان عمل مي‌کنند اما سايرين تنها به سختي انجام آن مي‌انديشند.

- گاهي خوردن لگدي از پشت، برداشتن گامي به جلو است.

- هرگز به کسي که براي احساس تو ارزش قايل نيست دل نبند.

-هميشه توان اين را داشته باش تا از کسي يا چيزي که آزارت مي‌دهد به راحتي دل بکني.

- به کساني که خوبي ديگران را بي‌ارزش يا از روي توقع مي‌دانند، خوبي نکن و اگر خوبي کردي انتظار قدرداني نداشته باش.

- قضاوت خوب محصول تجربه است و از دست دادن ارزش و اعتبار محصول قضاوت بد.

-هرگاه با آدم‌هاي موفق مشورت کني شريک تفکر روشن آنها خواهي بود.

- وقتي خوشبخت هستي که وج

ادامه مطلب
چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390 | 12:30 | sara |

آخرين مطالب
» ارامش
» ماجرای خراش های عشق ...
» عشق تاريخ مصرف دارد!!؟
» 10دلیل بر هم خوردن ازدواج
» توصيه هاي عجيب و باورنكردني مركز سلامت توكيو براي انسانها
» ;کمتر از گاو بودن
» سخن کوتاه
» ته جاده
» دو دوست
» لحظه لحظه
Design By : Pars Skin